تبلیغات


<-BlogAndPostTitle->

چهارشنبه 31 مرداد 1386


وقتی اشكهایم بر روی زمین ریخت

 تو هرگز ندیدی كه چگونه می گریم .

 تو دلم را با بی كسی تنها گذاشتی

 و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی

اگر کسی را دوست داشته باشی ،

نمی تونی توی چشم های اون زل بزنی...

 نمی تونی دوریش را تحمل کنی...

 نمی تونی بهش بگی که چقدر دوستش داری...

 نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری ...

 واسه همینه که عاشق ها دیوونه میشن!

من نبردم از یاد لحظه ی زیبایی که تو

 من را به فراسوی نگاهت بردی و

در آن لحظه ی روییدن عشق

 من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم

 ولی افسوس که بردی از یاد

 قلب تنها وترک خورده ی من که

 فقط مال تو بود

قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم......

دیوونه بشی دیوونه میشم.......

 مریض بشی مریض میشم......

 بمیری میمیرم.....

 تنهام بذاری ......منتظرت میمونم ...

 

هیچکی درد این دلو هیچوقت نفهمید

همه یه جوری بهش خنجر زدن

یکی با مهربونیش دروغ می گفت

یکی هم مهربونیشو رو نکرد

امروز از همه دیگه دلم گرفت

گفتم قید همه چی رو می زنم

اما حرفام همه از خستگیه

می دونم فردا بشه پشیمونم

چه کنم این دل صاحب مرده من

همیشه بهونه اونو داره

میگه قید هر کی رو خواستی بزن

ولی هیچ وقت اونو از دست نده

خدایا صبر منم دیگه داره تموم میشه

آخه بسه تا به کی در به دری

همه روزا مثل هم شدن دیگه

زمان داره میگذره خیلی سریع

اگه اون نیاد نمی گم می میرم

ولی عمر من نداره ثمری

اگه اون نیاد می میره این دلم

عمر من تلف میشه تو خستگی

 

 

دوباره دل هوای با توبودن کرده
نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعا ها بردن
همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تورنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفتاآسمون تو تک ستاره ی منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه

نوشته  .... لیندا

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت

 

اونی که میخواستم دلمو شکست

 

به پای یک عشق جدید نشست

 

چشم روی آرزوم همیشه بست

 

پشت مه پنجرمون رها شد

 

اونی که میخواستم مث اشک چکید  

تو طول راه باز یه کسی رو دید

 

به آرزوش انگار دیگه رسید

 

به خاطر هیچی ازم جدا شد

 

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت

 

اونی که میخواستم دل ازم برید

 

بین گلا یه گل تازه چید

 

به اونی که دلش میخواست رسید

 

با غم و غصه منو آشنا کرد

 

اونی که میخواستم منو برد بهشت

 

اسم منو رو سردرش نوشت

 

بهونه کرد بازی سرنوشت

 

تو شهر رویا ها منو رها کرد

 

اونی که میخواستم منو برد از یاد

 

رفت پیش اون کس که دلش میخواد

 

زد زیر عشقش که یادش نیاد

 

مثل همه آدما بی وفا شد

 

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم

 

اونی که میخواستم منو تنها گذاشت رفت

 

اونی که میخواستم چرا تنهام گذاشت رفت

 

ادامه مطلب

12:08 ب.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

چهارشنبه 31 مرداد 1386


چشم زیبای تو را می خواهم 

هم چنین تاج سرش ابرویش

و چه زیباست دو چشمان تو ..... آه

که مرا سخت فریفت

حاصل عشق تو دردی است عمیق

و چه دردیست عجیب که مرا مجنون کرد

کاش آن لحظه که رویت دیدم ....

ماه در دید نبود

چون تو رو دیدم و ماه که تو برتر بودی

چهره ات زیباتر....

عشوه ات بس شیرین

               چشم تو آه چه ناز....


ادامه مطلب

12:08 ب.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

چهارشنبه 31 مرداد 1386


آخرین ستاره ی آسمان راشمردم
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی توراندیدم
دیشب خوابت رادیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی كه چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود
چراخوش ترین لحظات زندگی دریك خواب كوتاه خلاصه شده
می خواهم برای همیشه بخوابم
هیچ چیزمهم نیست
فقط تو

همیشه سبز می خشکد
              همیشه ساده می بازد
                     همیشه لشکر اندوه به قلب ساده می تازد
 
  من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم
                  چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
 
  به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
                 دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
                       دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
 
  درونم ملتهب از عشق ، برونم چهره ای دمسرد
                    ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد
  به جز از دوستت دارم ، حرفی نشد ز لب جاری
                       ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری
  
  
  
طلوع اولین دیدار ، غروب شام آخر بود
                   سرانجام تو و عشقت ، حدیث پشت خنجر بود
                           سرانجام تو و عشقت ، حدیث پشت خنجر بود

   

  

 قبلا فکر می کردم ؛ عاشق شدن یه هنره ؛ کار هر کسی نیست ؛ سخته !

     بعد فهمیدم عاشق کردن چقدر از اون سخت تره !

         دیدم این عاشق ماندنه که کار هر کسی نیست !

            اما حالا فهمیدم اینکه همیشه لیاقت عشقت رو داشته باشی از همه این چیزا سخت تره !!!

  

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه

های خشک او می کرد......

کاش در قاموص غصه ها معنای سنگین لبخند گم نمی شد....

کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن

دست ها مستجاب می شد.....

کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صمیمی بود که دیگر برای

بیان کردنش نیازی به شهامت نبود.......

و کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید.


ادامه مطلب

12:08 ب.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

یکشنبه 31 تیر 1386


دوست داشتن انتظار کشیدن است باورم نشد . گفتند دوست داشتن خون دل خوردن است

باورم نشد . گفتند دوست داشتن جدایی است باورم نشد . گفتند دوست داشتن رنج کشیدن است باورمن شد

 حالا تو را دوست دارم همه چیز باورم شد

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از یاد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم یکه و تنها می دونم... 

تو سراب این افق تا سفر نهایت اینجا می مونم...

مثل یه غروب تنها که میشینه پشت ابراااااااااااا

یه سکوت بی پناهم............

توی این بیهودگی ها لحظه هارو میشمارم...

انتظار هر نگاهم..

.

موقعی که میخواستمت میترسیدم نگاهت کنم

موقعی که نگاهت کردم ترسیدم باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

 

 

سلام ای تنها بهمنه من واسه زندگی

اره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سر نوشت؟

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت

نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات نوازشت بوسیدنت

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره

داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

 

بمان برای من بمان تو چشمت اسمان من

ببین ترانه وفا نشسته بر لبان من

بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر

بیا که با تو زنده ام امید و ارزوی من

ببین که بی توخسته ام بیا بیا به سوی من

بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر

بمان برای من بمان امید دل نواز من

بگو به من چرا تو خسته ای ز من؟

بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر

در انتظار دیدنت به شهر غم نشسته ام

رها مکن دلا مرا بیا که دل شکسته ام

بیا که جز تو بی وفا ندارم ارزو به سر

سفر مکن بیا مرا به شهر ارزو ببر

 

سفر مکن...

زندگی جدولی ست که وقتی خانه های ان پر می شود جایزه اش مرگ است

 ....جدول کوچک است و خانه هایش کم......

هر چه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من

                                      هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

     بصورت تو نه نگاری نه دیدم نه شنیدم...

 

 

 

 

 یادت میاد روزی كه اون گل رو بهم دادی گفتی كه گلها بی معرفتن زود خشك میشن زود از پیش ادم میرن ولی اشتباه كردی چون گلی كه بهم دادی انجاست رو به روم روی دیوار یه كمی خشك شده ولی تركم نكرده باهام مونده.....ولی تو..... گل هست اما تو نیستی تو رفتی تو بی وفاتر بودی

 

 

هنگام رفتن است


چشمانم را بستم و برگشتم


نمی خواستم رفتنت را ببینم


هرگز ! آری هرگز باور نمیکنم که روزی چنین مرا ترک کنی


افسوس! افسوس که صدای قدمهایت با تپش های قلبم یکی است


پس من همچنان میخواهمت


هر چند که رفتی

اما هنوز هم عاشقانه می سرایمت

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه<
ادامه مطلب

11:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

شنبه 30 تیر 1386


دلم گرفته
ادامه مطلب

10:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

جمعه 29 تیر 1386


تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود

تو را برای آخرین گناه دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که نمی شناسم دوست میدارم


ادامه مطلب

11:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

جمعه 29 تیر 1386


هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت        

چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست            

              گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاعل می زنم                            

حافظ دیوانه فالم را               

  گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:                 

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم   

                 


ادامه مطلب

11:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

جمعه 29 تیر 1386



ادامه مطلب

08:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

جمعه 29 تیر 1386



ادامه مطلب

01:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()

چهارشنبه 27 تیر 1386



ادامه مطلب

11:07 ق.ظ | <-PostAuthor-> نظر ها ()